يادداشت هاي يك پرتونگار ،يادداشت دوازدهم
بـــگذار كــمی ســاده برايت بنويسم
ازمـــردم افـــتاده بــــرايت بـنـويـسـم
ازدوری اين فاصله هايی كه مراكشت
ازكـوری اين جــاده بــرايت بــنــويسم
بـــگذار كــمی ســاده برايت بنويسم
ازمـــردم افـــتاده بــــرايت بـنـويـسـم
ازدوری اين فاصله هايی كه مراكشت
ازكـوری اين جــاده بــرايت بــنــويسم
دلتنگ ضريح توام وصحن وسرايت
ازدور دخيلم به دل پنجره هايت
احوال دلم دانی ومن ،بي خبراما
ازحال دل خون جگر زهرجفايت
بيمارم وآورده دلم نسخه ی خودرا
قربان دواخانه ی چشمان شفايت
سربازخطاكارتوام شاه منی تو
دركيش وفاداريم ومات صفايت
ازآمدن ورفتن تومعركه برپاست
درشهر قدمگاه تو در معبدپايت
ازمشرق جان سرزده ای تاشب مارا
چون صبح كندگنبدخورشيدطلايت
آهوی دلم صيدبيابان هوس شد
شايد كه امانم بشوددست رضايت
وقتی بزرگ شدی
ای كاش يك گله می شديم
آدم ، نه گوسفند
كم كم ،بزرگ شديم
گرگ شديم
نه آدم ،نه گوسفند
ازنگاهت می نويسم بيش وكم
دفتر زلف تورا من خوانده ام
پره پره، مو به مو و خم به خم
ديده را نذر نگاهت كرده ام
قطره قطره ،ذره ذره ،نم به نم
آتش اندر جان عاشق می زنی
شعله شعله، دوده دوده،دم به دم
تو تمام آرزوهای منی
از ازل، تا بی نهايت، تا عدم
با تمام بی كسی های خودم
تا تورا دارم، ندارم هيچ غم
برخيز كه ازدوباره آغاز كنيم
راهی به در ميكده ای باز كنيم
ايمان مرا به سيب وگندم مفروش
شايد كه كمی عشق پس انداز كنيم
2)
از عشق و غزل هيچ ندانی، بس كن
بس كن اين هيچ ندانی ، بس كن
حاصل زندگيت چيست ، بگو
يك بغل فاتحه خوانی، بس كن
پائيز غريب . . .
پائيز غر يبيست به كاجم زده است
چنگيز صفت به تخت وتاجم زده است
برگرد بيا ، بيا بخر جانم را
چنديست كه غم چوب حراجم زده است
خطاب به مجيد دلبندم كه ......
اين نه آب است سراب است مجيد
خواب هايت همه ناب است مجيد
قول دادی كه: چها خواهم كرد
وعده هايت همه آب است مجيد
نقش معشوره چه پُر آب زدی
نقشه ها نقش برآب است مجيد
سيمره رفت به ايلام وهنوز
كار اين طايفه خواب است مجيد
سخت دلتنگ كبوتر شده ايم
شهر درچنگ عقاب است مجيد
گرچه از راست ولی چپ می زد
بين ما هم شكر اب است مجيد
باز خاموشی وكوری وكری
حالمان جمله خراب است مجيد
ما نه سيريم كه چيزی نخوريم
سهممان سيخ كباب است
نين هوچ (لكی)
چَنيكَه نييَه خَوَرِت نيین هوچ
اِ كي بِگِرم خَوَرِت نيین هوچ
مَچين و هوچ وير اِ دو ما نِمَه كِين
وَختَه بگرم چَمَرِت نيین هوچ
نه دل دارم نه ايماني نه دينی غمت چون سيل ويران كرده مارا
**********
به زير آبی انديشه واحساس
هوا گاهی كه بارانيست
ونم نم از نگاهت می تراود
مرا هم خيس لطفت كن
دلی محتاج شبنم دارم
ای ابر بهاری
چشمان تو چه مستند پر باده ی الستند پيمان بسی شكستند مستان لاابالی
فرهاد دل گرفتار دربيستون عشق است شيرين چرا نيامد روزی بدين حوالی
چون گل به سبزه زاران چون مژده ی بهاران چون بوی خوب باران در فصل خشكسالی
گل مانده درجمالت حيران خط و خالت آ يينه از جمالت گيرد به خود كمالی
ای ماه آسمانی ای عشق جاودانی يك شب به مهربانی بنما به ما هلالی
چون چشمه ای زلالی درگوشه ی ملالی پر كرده ام دلم را از كوزه های خالی
به مناسبت شهادت استاد مطهری وتقديم به همه ی معلمان دلسوز
ای اهل قلم قلم مبارك بادت
اين دفتر رنج وغم مبارك بادت
جان دادی ومن گرچه تورا ناچيز است
دل مي دهمت دلم مبارك بادت
بانگاري روزگاري داشتيم
دوستان بي شمار خويش را
ازبراي يادگاري داشتيم
تاتمناي تومارا دست داد
ساليان آزگاري داشتيم
از عمل ازعلم از بيچارگي
دردهاي ماندگاري داشتيم
كارماكج اندر واندر كج است
مااميد رستگاري داشتيم
گرچه مارابي سواد انگاشتند
مدرك پرتونگاري داشتيم