بهزاد به دنیا آمد هنگامی که جابر متولد شد،بهزاد با کفشهای کتانی هافبک بازی می کرد و جابر با کفشهای بلا مدافع شد ،بهزاد با پولهای بابا دانشگاه آزاد قبول شد و جابر با قولهای بابا دانشگاه ملی

بهزاد با جادوی دستهای دراز بابا استخدام اداره شد و جابر از دستهای کوتاه بابا نالان و در خیابان آواره شد

بهزاد از مرسدسش پیاده شد و جابر بسته ای سیگار پیشکش کردوحسرتی تنفس نمود

ماشین ،خانه،سفر و تفرج با سیگار فروشی

محال است

سحرگاه امروز تن لرزان و بدن دردناک بهزاد چشم به راه پایان ماجرا بود بر بالای دار قاچاقچی معروف نفسهای آخرش را می کشید

جابر جان دا د . بهزاد یادش آمد باید برای تن خمارش فکری بکند